مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
99
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نيست . شخصى غريب به اين سرزمين آمده ، اينها را بحيله از شما بگيرد . فرزندان گفتند : اى پدر ، بازگو كه آن شيخ ، چگونه اينها را از ما بگيرد ؟ آن شيخ گفت : نميدانم كه چگونه خواهد گرفت . تو اكنون اى فرزند ، بازگو كه اينها را چگونه گرفتى ؟ حسن ، كيفيت گرفتن عصا و تاج بعجوز بيان كرد . عجوز فرحناك گشته ، گفت : اى فرزند ، اكنون كه اين نعمت ، ترا دست داده ، سخن من گوش دار و بدان كه من پس از اين در نزد اين ملكهء ستمكار اقامت نتوانم كرد و ناچار بايد بغار ساحران رفته ، با ايشان بسر برم . تا روزى كه بميرم . و لكن تو عصا بدست گرفته ، تاج بر سر نه و نزد زن و فرزندان خويش شو . آنگاه عصا بر زمين بزن و بگو اى خادمان اين نامها . در حال ، خادمان آن نامها نزد تو حاضر شوند . تو آنها را بهرچه ميخواهى ، امر كن . حسن ، عجوز را وداع كرده ، عصا بدست گرفت و تاج بر سر نهاد و بمكانى كه زنش در آنجا بود ، داخل گشت . زن خود را ديد كه از گيسوان فروآويخته و به حالت مرگ نزديكست و كودكان او در پيش روى او بازى مىكنند . او بر آن كودكان نظر مىكند و سرشك از ديده همىبارد و اين ابيات همىخواند : دايم ز دم سرد و آتش دل * چون كورهء تفته بود دهانم بفسرده همه خون ز انده * بگداخت همه مغز استخوانم نه شگفت كه چون فاخته بنالم * زيرا كه درين تنگ آشيانم حسن از ديدن آن حالت و شنيدن آن مقالت ، چندان بگريست كه بى خود افتاد . چون به خود آمد ، فرزندان خود را ديد ببازى مشغولند و مادر ايشان از كثرت الم و شدت محنت ، بى خود گشته . آنگاه تاج از سر برداشت . كودكان ، او را ديده ، فرياد يا ابتا برآوردند . در حال ، حسن تاج بر سر نهاد و از چشم كودكان ناپديد شد . چون زن حسن به خود آمد ، فرزندان خود را ديد كه گريان و يا ابتا گويان هستند . چنان پنداشت كه ايشان پدر را بخاطر آورده ، گريانند . بگريستن